...
"- آه اسفنديار مغموم!
تو را آن به كه چشم
فرو پوشيده باشي!"
(ابراهيم در آتش: احمد شاملو)
"- آه اسفنديار مغموم!
تو را آن به كه چشم
فرو پوشيده باشي!"
(ابراهيم در آتش: احمد شاملو)
من: انگار زندگيم بايد توي حسرت كشيدن بگذره
تو: و زندگي ِمن...
من: يادمه يه روزيه فيلم برداري اومده بود دانشگاه، مستند ساز بود. به من و راحله گفت
بزرگترين سوال ذهنمون رو بگيم.
راحله گفت: اينكه خوشبختي چيه؟
و من گفتم: اين كه من كي هستم؟
حالا هر چي فكر مي كنم
مي بينم
آدم حتا اگه خودشو هم بشناسه و احساس خوشبختي نداشته باشه زندگيش هيچ معني نداره
مثل ِ فروغ!
تو: مي دوني يک ماه به خاطر استفاده ي من از تلفن روزنامه براي حرف زدن با تو 85 هزار تومن فيش بيشتر اومد؟
من: اينقدر از تو پُرم كه هر چي حرف مي زنم، مي گم به قول ِ ...مي دوني چقدر دردم مي آد وقتي اينارو مي گم؟
تو: سردبير به همه توپيد و بعد خنديد و گفت کار يه عاشق درب و داغونه هر کي پيداش کنه جايزه داره...
من: پيدات كردن؟
تو: خودش مي دونست منم، با هم درد دل مي کرديم
تو: اون مي گفت ازدواج با عشق اول اگه اتفاق بيفته حداقل خوبيش اينه که ديگه هيچ وقت آدم حسرت نمي خوره
من: حسرت...
دلخوشم به همين بغضي كه مي آيد تا پشت پلك هايم و خالي مي شود لابه لاي انگشتانم… ماهم كه نيستي كدام عيد را بايد به تماشا بنشينم؟ كدام شادماني را بايد كِل بكشم بي تو؟
عنكبوتم…
تنيده بر بلنداي نامت با تمام كوتاهي قامتم….
ماهم تويي…
كه بي اعتبار می کند نبودنت همه ي عيد ها!
خدا را مي بينم
ديدگانم
نور شمعي است
و درونم
شعله ي آتش
اوست كه رنج مرا مي فهمد*
*(برگ ها در باد؛ سروده آدونيس؛ ترجمه: حيدر شجاعي؛ نشر دادار)
پي نوشت:
سه سال تمام شد كه...
شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو
از پی ديدن رخت همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه در به در کوُچه به کوچه کو به کو
ميرود از فراق تو خون دل از دو ديده ام
دجله به دجله يم به يم چشمه به چشمه جو به جو
دور دهان تنگ تو عارض عنبرين خطت
غنچه به غنچه گل به گل لاله به لاله بو به بو
ابرو و چشم و خال تو صيد نموده مرغ دل
طبع به طبع دل به دل مهر به مهر و خو به خو
مهر تو را دل حزين بافته بر قماش جان
رشته به رشته نخ به نخ تار به تار پو به پو
در دل خويش "طاهره" گشت و نديد جز تو را
صفحه به صفحه لا به لا پرده به پرده تو به تو
فاطمه زرّين تاج طاهره قرّة العين
پی نوشت:
فردا برمی گردم تهران...باید یادم باشد رویاهایم را بگذارم و بگذرم... باید یادم باشد بغض نکنم وقتی سوار قطار می شوم و می بینم تمام ندیدنت ته صندوقچه ی نگاهم رسوب کرده است... باید یاد بگیرم تقدیر این طور رقم خورده که سه سال بیایم و چهره به چهره نشوم با تو... باید یاد بگیرم این شعر را در تنهایی، زیر لب زمزمه کنم؛ رویایی که حالا حق داشتنش را هم ندارم!
بهانه ای که رنگی بپاشد به این روزها... خسته ام وقتی میان این همه خمیازه تنها روز و شب را دست به دست هم می دهم...
خسته ام وقتی که صبح با آوار آفتاب روی صورتم خواب می رود روشنایی که ندارم...
خدایا نجاتم بده...
نجاتم بده از این زندگی جغدوار که آواره ام میان ویرانه های خاطره هایی که سهمم از آن آهی طولانی است... آهی که چاهی می شود و فرو می بردم...
من می ترسم از تاریکی...
و خودم که اینقدر سیاه، سیاه می بافم...
سهم من از پروانگی پیله ای بود بافته از رویایت، آغشته به عطر پراکنده ای که یک روز در آن پرواز می کنم... پیله ای که این روز ها هی بزرگتر و بزرگتر می شود وقتی هوای تو منتشر می شود در رگ هایم... وقتی که باید دور شویم از هم وقتی که من اینقدر دارم نزدیکت می شوم...
سهم من از آرزوهایم انگار باید نداشته ها باشد... ای کاش مثل پروانه های بی رویا هیچ وقت هوس بیرون آمدن از این پیله به سرم نزند....
اما
اینجا بودم و محصور دیوارها و آدم ها... پس قناعت کردم به همون چشمه ی جوشانی که طاقت عبور کردن از اون رو نداری...
پی نوشت:
هی خدا! داری چی کار می کنی؟
درد...
همیشه فکر می کردم تو اولین نفری هستی که می فهمی جواب کنکور ارشد را... نمی دانستم اصلن قرار نیست تو بدانی...نمی دانستم محروم می شوم حتااز زدن یک اس ام اس به تو... دلم گرفت وقتی دیدم شهر تو قبول شده ام... تمام ای کاش ها گلوله شد توی دلم...دارم خفه می شوم از عصر تا حالا...
فقط تو می دانستی چقدر مهم بود برایم که شهر تو قبول بشوم... فقط تو... اما حالا چی؟ حالا فقط برایم مهم است که بابا ضایع شد... که بابا مجبور است بر خلاف حرفی که به تو زده مرا راهی این شهر کند... فقط همین...
می دانم که قرار نیست من را ببینی یا تو را ببینم...اما وقتی فهمیدم اینجا قبول شده ام تمام برنامه های با هم بودن مان آمد جلو چشم هام...
روحم درد می کند خدا...
چرا همیشه خوشی های ما آدم ها ناقص است؟
اما
دلم گرفت!